در حوزه مدیریت کلان، صداوسیما دچار سردرگمی راهبردی است. نه چشمانداز روشنی برای آینده ترسیم شده و نه سیاستگذاری منسجمی برای مواجهه با تحولات رسانهای و تغییر ذائقه مخاطب وجود دارد. تصمیمها اغلب کوتاهمدت، واکنشی و فاقد پشتوانه کارشناسیاند؛ نتیجهاش سازمانی پرهزینه با بازدهی حداقلی است.
نحوه برنامهسازی در دوره جبلی، یکی از ضعیفترین مقاطع تاریخ صداوسیماست. تکرار فرمولهای شکستخورده، تولید برنامههای بیکیفیت، نبود خلاقیت، فاصله عمیق با زندگی واقعی مردم و ناتوانی در رقابت با پلتفرمهای داخلی و خارجی، باعث شده آنتن تلویزیون بیش از هر زمان دیگری خالی از جذابیت باشد. برنامهها نه الهامبخشاند، نه سرگرمکننده و نه حتی اقناعکننده.
در بخش منابع انسانی و اجرا، ورود و تثبیت افراد ناکارآمد،بهویژه در حوزه اجرا و تولید، ضربهای جدی به اعتبار رسانه زده است. انتخاب مجریان و چهرهها نه بر اساس تخصص، توان ارتباط با مخاطب و مقبولیت عمومی، بلکه اغلب بر پایه معیارهای بسته و غیرحرفهای صورت میگیرد. نتیجه، اجرای تصنعی، لحن گلخانهای و قطع کامل ارتباط احساسی با مخاطب است.
اما خروجی نهایی این چرخه معیوب، ریزش سنگین مخاطب است؛ ریزشی که دیگر قابل انکار نیست. بیاعتمادی عمومی، مهاجرت مخاطبان به شبکههای اجتماعی و رسانههای جایگزین، و کاهش شدید اثرگذاری صداوسیما، محصول مستقیم مدیریتی است که مسئله مخاطب را یا نمیفهمد یا جدی نمیگیرد.
صداوسیما در دوره پیمان جبلی، نه «رسانه ملی» که سازمانی پرخرج، کممخاطب و منزوی شده است؛ رسانهای که بهجای شنیدن صدای جامعه، در حال تکرار صدای خودش برای خودش است. ادامه این مسیر، چیزی جز حذف کامل از سبد رسانهای مردم نخواهد بود
نقطه آغاز اصلاح، برکناری مدیران ناکارآمد و پایان دادن به چرخه مدیریتهای کماثر است؛ پس از آن، حاکمیت باید با باز کردن درهای بسته صداوسیما، میدان را به نسل امروز بسپارد، سرمایههای انسانی کنار گذاشتهشده را به سازمان بازگرداند و با تشکیل اتاقهای فکر بهروز و مستقل، رسانهای بسازد که دوباره شنیده شود، دیده شود و به جامعه بازگردد.




















